دل نوشته

خرید بک لینک
ساعت چهار بود ..... هنوز نخوابیده بودم ،یعنی خوابم نبرده بود ... چجوری خوابم میبرد .. از درد دست شکسته دستم یا از سوزش زخم روی چشمانم .... که از دید روشنایی امید به زندگی ذوب میشد ...و میسوخت و از گری دل نوشته...

ما را در سایت دل نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: شنبه 27 دی 1399 ساعت: 22:53

رضا اومد .... مادرم پرسید : ترنج چی ؟ ...... بگو چی شده!جون به لبم کردی.... نمیخوای بگی!؟-ترنج خونریزی شدیدی داشته ...باید دنبال فردی باشیم که گروه خونیش با اون یکی باشه ..... دارن ازش آزمایش میگیرن دل نوشته...

ما را در سایت دل نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: شنبه 27 دی 1399 ساعت: 22:53

اون خانم چادر سياه مادر من نبود، مادر ترنج بود که انقدر ناله و فرياد ميکرد.هي تکرار ميکرد و ميگفت: وايي!!! هنوز با لباس سفيد از خونه مون نرفتي بيام با کفن سفيد تحويلت بگيرم و بيارم خونه پدر خدابيامرزت دل نوشته...

ما را در سایت دل نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: شنبه 27 دی 1399 ساعت: 22:53

رضا گفت :قربونت برم که اینقدر نگرانی...این قدر نگران نباش دیگه...و با نگاهش به من ادامه حرفاشو زد:ببین،جلوی ارشا خوب نیست اینقدر گریه میکنی.باید قوی باشی، چون که ارشا فقط با نگاه های تو زنده است و امی دل نوشته...

ما را در سایت دل نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 51 تاريخ: شنبه 27 دی 1399 ساعت: 22:53

امشب 3 آبان ساعت 7:38 دقیقه شبه که دارم مینویسم...یادش بخیر که همین موقع سه ماه قبل داشتم خودم رو برای کنکور 99 آماده میکردم ... به چند تا چیز رسیدم.... میگفتن کنکور هیچ چیرو مشخص نمیکنه.... نگم شانسم دل نوشته...

ما را در سایت دل نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 51 تاريخ: شنبه 27 دی 1399 ساعت: 22:53

صفحه بندی